نتیجه اش توی شرایطی گریبان گیرتون میشه که اصلا فکرشو نمی کنید
و اصلا هم دیگه نمی تونید جمعش کنید
و بدبخت و بیچاره میشید
تورو خدا دروغ نگید دروغ نگید
دروغ نگید
دروغ
...
چون هنر های دگر موجب حرمان نشود
"جنايتکاران به شما و ملت، از سايه شما رجال عدالتخواه مي ترسند."
تو در نماز عشق چه خواندي
که سال هاست
اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز پرهيز مي کنند؟
او دور می شود...
چه بمانم,
چه بروم...!
فردا شب,شب اوله
نکیر و منکر
فشار قبر
میگن اگه توی دنیا دلت با چهارده معصوم بوده باشه
میان از اون شرایط نجاتت میدن
ولی دلت با چهارده معصوم بودن یعنی چی؟
که خیلی جالب بود
و شرح حال افرادی بود که امروز هم توی جامعه ما نمونه شون کم نیست
افرادی که همه چیز را به هم دیگه مربوط می کنن
که شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشن
و آش شله قلمکاری می پزند که یه وجب که سهله...
البته ناگفته نماند که فشار های اجتماعی هم
خیلی تاثیر دارن که افراد اینجوری میشن
بگذریم بریم سر خاطره بابام از زبون خودش:
با بابام داشتیم توی لاله زار قدم می زدیم
که یه دفعه آسمون شروع کرد به باریدن
و همین جور شدت بارش بیشتر می شد
به طوری که بعد از چند دقیقه بارون مثل شلاق
می خورد تو سر آدم
مردم هر کدوم یه مشمایی چیزی کشیده بودن رو سر شون
و دوون دوون به یه گوشه ای می خزیدن
توی این آشفته بازار و میون این غوغا
یه مرد سی و چند ساله اور کتش را کشیده بود روی سرش
و مثل بقیه داشت از بارون فرار می کرد
و مرتب با خودش بلند بلند می گفت:
"آمریکایی های پدر سوخته آسمونو سوراخ کردن"
************************************
- تاریخ این خاطره مربوط به دوران قبل از انقلابه
و مامانش یکی دو ساعت بعد اومده بود و بغلش کرده بود
و بردش بودش خونه
صبح که آرش از خواب بیدار شد
دیگه اصلا حاظر نشد بره مهد کودک
حتی حاظر نبود پا شو از خونه بذاره بیرون
به همین خاطر مامانش چند روز بود که دیگه نمی رفت سر کار
البته بعد از چند روز مامانش تونست راضیش کنه که از خونه بیاد بیرون
ولی مهد کودک اصلا
یه روز آرش دید که مامانش و باباش دارن با هم دیگه حرف می زنن
و به اون نگاه میکنن
فردای اون روز مامان آرش آماده شد که بره سر کار
ولی قبل از اینکه بره یه خانومی اومد خونشون
مامان آارش بهش گفت
تا من بیام برگردم این خانومه پیشت میمونه
آرش رفت توی کمدش نشست
و در اونو نیمه باز گذاشت آرش اون جا رو خیلی دوست داره
به همین خاطر بابای آرش یه لامپ توی اون کمد براش کار گذاشته
******************************************************************
آرش عاشق شب بخیر کوچولوهه
پس فعلا یه مدت ماجراهای آرش منتفیه
آرش دوس نداره بره مهد کودک
ولی اگه نره مهد کودک توی خونه تنها میمونه
چون بابای ارش هرروز میره سر کار
مامان آرش هم هرروز صبح میره سر کار
مامان آرش قبل از اینکه بره سر کار
آرش را باید بذاره مهد کودک
آرش توی مهد کودک هیچی را دوست نداره
تازه اونجا کلی اسباب بازی هست
توی مهد کودک سرسره هم هست
وقتی خاله زری آرش را صدا میکنه
یعنی مامان آرش اومده دنبالش
آرش دوست داره مامانش زود بیاد دنبالش
چون آرش مهد کودک را دوست نداره
آرش توی مهد کودک از خاله زری خجالت میکشه
تازه از خانوم مدیر هم خجالت میکشه
یه خانوم دیگه هم توی مهد کودک هست
اسم این خانومه ننه سکینه است
آرش از ننه سکینه می ترسه
آخه ننه سکینه همیشه داره مهد کودک را تمیز می کنه
آرش بچه های دیگه را که توی مهد کودک هستند
دوست نداره
چون اونا از خاله زری خجالت نمیکشن
از خانوم مدیر هم خجالت نمی کشن
ننه سکینه با هیچ کس حرف نمیزنه
ننه سکینه به هیچ کس نگاه نمی کنه
یه روز آرش داشت کنار پنجره بازی می کرد
آرش دید ننه سکینه توی حیاطه
ارش دید خانوم مدیر هم توی حیاطه
ننه سکینه یه جارو دستش گرفته بود ولی جارو نمی کرد
ننه سکینه داشت با خانوم مدیر حرف می زد
آرش یواشکی اسباب بازیاشو گذاشت روی زمین
و از پنجره دور شد
آرش دیگه هیچ وقت کنارنجره بازی نمی کنه
یه روز آرش توی مهد کودک خوابش میومد
آرش همیشه توی خونه خوابش میومد
ارش دید ننه سکینه توی اتاق وایساده
خاله زری هم وایساده
خانوم مدیر هم وایساده
آرش دید خانوم مدیر داره با ننه سکینه حرف می زنه
بعد آرش دید ننه سکینه داره با خانوم مدیر حرف می زنه
آرش دور و برش را نگاه کرد
دید نمی تونه از هیچ جا دور بشه
آرش دلش می خواست گریه کنه
آرش گریه نکرد
ننه سکینه داشت حرف می زد
آرش لباسشو کشید روی سرش
و از خودش صدا در اورد
یه چیزی خورد به آرش
آرش ساکت شد
ننه سکینه لباس آرش رو تنش کرد
آرش دلش می خواست گریه کنه
ننه سکینه به آرش گفت بچه خوبی باش تا مامانت بیاد
آرش دور و برش رو نگاه کرد
آرش هیچ کس رو دور و برش ندید
آرش لباسشو کشید روی سرش
ارش از خودش صدا در اورد
ننه سکینه لباس آرش رو تنش کرد
آرش لباسشو کشید روی سرش
ننه سکینه داشت با آرش حرف می زد
آرش از خودش بلند صدا در اورد
ننه سکینه داشت لباس آرش رو تنش می کرد
آرش از خودش بلند صدا در می اورد
ننه سکینه داشت با آرش حرف می زد
آرش محکم لباسشو روی سرش نگه داشته بود
ننه سکینه داشت با آرش حرف می زد
آرش از خودش بلند صدا در می اورد
ننه سکینه نمی تونست لباس آرش رو تنش کنه
چون آرش لباسشو محکم گرفته بود روی سرش
آرش صدای ننه سکینه رو نمی شنید
آرش از خودش بلند صدا در می اورد
آرش دلش می خواست گریه کنه
ارش از خودش صدا در می اورد
آرش دلش می خواست گریه کنه
آرش...
دلم می خواد گریه کنم
آرش...
از پست بعد میخام داستان یه بچه
به اسم ارش را با لحن کودکانه شروع کنم